خیانت

 

امان از نقطه چین هایی که غوغا میکنند...

قرارنبود آن وقت هایی تو به این زودی ها جایشان را عوض کنند.

قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد گنجشک های بی پناه حس اورا با تیرو کمان عادت نشانه بگیرند.

 

قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه و عیدی اولش قشنگ باشد.

قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.

قرار نبود با هوای شکستن دل دیگری بماند.

قرار نبود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند( به کدام هوا مانده ای تا بحال؟ )

قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد.

قرار نبود غاشقی یک قرن در میان پشت تبرک چند خاطره مخمل گذشته تکرار شود.

قرار نبود کسی دیر کند تاخیر کند.

قرار نبود دیوانه ای برای شکستن دیوانگی طلب زنجیر کنئد.

قرار نبود عشق کسی را از دیگری سیر کند.

قرار نبود کسی جز خودمان روی دلها یمان تاثیر کند

حرف های مریم عزیزم(حیدر زاده)

کسانیکه برای اولین باره که به ژیش من میآیند میتوانند با مراجعه به داستانهای قبلم از راز من با خبر شوند و بهتر منظورم رو درک کنند 

 

 

 

 

 

و حالا سلام من به شما دوستان عزیز تر از جانم

ببخشید که داستان خیانت دختر 17 ساله به تاخیر افتاد چون نمی توانستم از خودم بنویسم باید اتفاقی

رخ بداد تا منم به شما سروران بگویم

مرسی از کسانی که به دنباله داستان اهمیت میدهندو امروز رو هم میخواستم که من رو راهنمایی کنند

 

امروزچهار شنبه21 سال 1386 است

من ساعت 7/40 از خواب بیدار شدم همشتوی این فکر بودم که فروغ(دوست دخترم که به من خیانت کرد)میخواد چه

جوابی رو میخواد بهم بده (برای چه این بلا رو سرم اورد)

خوب من سر ساعت 8/00 دم در مدرسه شون بودم ولی راحتم نبود چون یه ماشین نیروی اتظامی در مدرسه پارک

کرده بود منم با صد ترسو لرز رفتم در مدرسه چون این ماشین دوبار من رو همون جا گرفته بود

او قرار بود ساعت 8/00 در مدرسه باشد ولی.... ساعت 9/00 بود که دیدم سرو کلش پیداشود رفتم طرفش ولی نمیدونم چرا

تا من رو دید دوید طرف مدرسه (نمیدونم از من ترسید !! یا روش نمیشود با من رودررو شود؟؟!!)

(خوب منم صبر کردم تا بیاد بیرون ) خلاصه گذشت و مدت 30 دیگه از مدرسه امد بیرون نمیدونم چی شود یک دفعه شروع به

دویدن کرد منم خیال کردم حتما مردود شده و زده به کلش ولی ... نه یکی از دوستاش رو دیده بود که من هم خیلی اون رو دوست داشتم

چون ما خیلی با هم صمیمی هستیم دوستش امد جلو با من سلام کرد و گفت حمید دعا کن که قبول شده باشم منم خندیدم و گفتم تو حتما قبولی

خوب بگزریم با دوستش هم مدتی در مدرسه بودند ولی دیدم دوستش تنهایی از مدرسه بیرون اومد

امدش پیشم و گفت فروغ از در پشت فرار کرد !!!!! تعجب کردم چون خودش بهم گفته بود بیام ؟!؟!؟!؟!

من رفتم طرف خیابون ولی اثری ازش نبود

من نمیدونم چرا داره این کار رو با من میکنه نمیدونم چرا شاید میدونه خیلی دوستش دارم و اونم داره سر کارم میزاره؟؟؟!!!؟!؟!؟!!!؟؟؟

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:4 نويسنده حمید |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN