خیانت

سلام به همه شما عزیزان

اگر تا بهال بامن بودید و داستان غم انگیز من رو میدونیکه چطور به من خیانت شده

اگه کسی برای اولین باره که به من سر زده پس به داستا نم رو بخون و قول بده راهنماییم کنی

صبح زیبایی بود من میخواستم دوستم رو بعد از 3ماه ببینم چون رفته بود آبادان

اسم عزیزش (فروغ)است

خوب من ساعت 7/30 صبح بلند شدم و رفتم مدرسه شون( اون 5 تجدید اورده)

ساعت 00/8 امتحان شروع می شد من ساعت 8/20 در مدرسه بودم و منتظر بودم تا او منو دید بدوه و

بیاد پیشم بهم بگه سلام ولی این طور نبود تا من رو دید تعجب کرد و دوید رفت توی مدرسه

من ناراحت رفتم یه گوشه نشستم و گفتم من که کار بدی نکردم پس چرا؟؟؟؟....

ساعت 10/30 بود که از مدرسه در امد داشت میرفت خونه که به طور اتفاقی دیدمش رفتم پیشش و گفتم چرا از من فرار

میکنی که یه پسر با موتور امد جلو و به من گفت (آهای چیکارش داری) منم گفتم به توچه دوستمه

یه خنده ایی کرد و به من گفت مطمعنی گفتم آره من بهش گفتم برو جلو اگه نگاهت هم کرد من گورمو گم میکنم

با موتور رفت جلوش بهش گفت(بیا تو کوچه) خندم گرفت یه دفغه دیدم که پیچید و رفت تو کوچه تعجب کردم رفتم تو کوچه دیدم که

داره باهاش حرف میزنه رفتم جلو و گفتم باهاش دوستی گفت آره گفتم کی تا حالا گفت 1 هفته است

این قدر ناراحت شدم که همون جا جلوی تمام مردم زدم زیر گریه چو اندازه تمام زنرگیم دوستش داشتم و حاضر بودم جونم رو فداش کنم

نمتونم ادامه بدم چون گریم گرفت

نمیدونم بهم گفته جوابه قطغی رو پنج شنبه بهم میده از نظر شما من باید چیکار کنم

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:51 نويسنده حمید |

Ðe$igNÊR: M0zHgAN